... و من چقدر برف را دوست دارم ؟!
« به نام تو »
دیشب که اتوبوس جاده را با تکاپو سوی خانه ی مادری می پیمود ، برف را دیدم که خود را همچون موجی ناآرام به شیشه می کوبید، و من لذت می بردم از اینکه برف را می دیدم. مدت ها بود که بی قراری یک شب سرد و برفی را داشتم و این برای لحظه ای محقق شد . به دوستی که کنارم نشسته بود ، زیبایی ماه که در سردی شب خودنمایی می کرد را نشان دادم و به زبان انگلیسی (گفته است که فارسی نمی داند) گفتم : من ماه را دوست دارم ! او معشوقه ام را به یاد من می آورد ! و او گفت : معشوقه ات کیست؟! و من گفتم : این یک راز است! او به من لبخند زد و من هم با لبخندی پاسخش را دادم و نگاهم خیره به جاده ماند و همچنان لذت می بردم از برف و برف و برف...
محبوب من ! برای من بارانی !
« به نام تو »
سلام محبوب من ! مرا ببخش که چند وقتی است نامه ای برایت ننوشتم ! هر چند همیشه در خاطرم هستی اما باران بهانه ای شد که دوباره دل نوشته ای در نبودت بنویسم ! این روزها هوا کمی سردتر از قبل شده است و باران گهگاهی بغض شکسته ی ابر را خبر می دهد! نکند قطره ای از گریه ی آسمان روی گونه هایت ریخته و هوای دلت را ابری کند؟! آسمانِ چشم و سرزمین دلت آفتابی باد! شاید دل آسمان نه به حال من، بلکه مانند من از دوری شما گرفته است. نکند شما لحظه ای خاطر خود را بیازارید؟! برایت چتر می شوم، آسمان صاف می شوم، پناهگاه می شوم، خدا می شوم، خدا ! گرچه ، محبوب من، برای من تو بارانی، چتری، آسمانی و خدایی! خدا ! به خاطرِ ، همه دل هایی که تسخیرشان کردی، مواظب خودت باش!
افسوس که پیش « تو » ندارد هنرم قدر !
« به نام تو »
دوش از همه شب ها شب جان کاه تری بود
فریـاد از ین شـب چه شـب بــی سحـری بود
دور از تــو من ســوخته تب داشــتم ای گــل!
وز شـــور تـو در ســـینه شـــرار دگــــــری بـود
هـــر ســو بـه تمــــنای تـــو تا صبح نگـاهــــم
چون مرغـــک طـوفــان زده ی در به دری بــود
چــون بـــاد ســحرگــاه گذشـــتی و نـــدیــدی
در راه تـــو از بـــوی گــــل آشــفته تــری بـــود
افسوس که پیــش « تـو » نـدارد هــنـــرم قدر
ای کــاش به جــای هـنــرم ســیم و زری بــود
« استاد شفیعی کدکنی »
