جمعه 6 آذر 1388

... و من چقدر برف را دوست دارم ؟!

   نوشته شده توسط: وحید    نوع مطلب :وب نوشت ،

« به نام تو »

دیشب که اتوبوس جاده را با تکاپو سوی خانه ی مادری می پیمود ، برف را دیدم که خود را همچون موجی ناآرام به شیشه می کوبید، و من لذت می بردم از اینکه برف را می دیدم. مدت ها بود که بی قراری یک شب سرد و برفی را داشتم و این برای لحظه ای محقق شد . به دوستی که کنارم نشسته بود ، زیبایی ماه که در سردی شب خودنمایی می کرد را نشان دادم و به زبان انگلیسی (گفته است که فارسی نمی داند) گفتم : من ماه را دوست دارم ! او معشوقه ام را به یاد من می آورد ! و او گفت : معشوقه ات کیست؟! و من گفتم : این یک راز است! او به من لبخند زد و من هم با لبخندی پاسخش را دادم و نگاهم خیره به جاده ماند و همچنان لذت می بردم از برف و برف و برف...