چهارشنبه 16 دی 1388
تو آن شعری که من جایی نمی خوانم !
« به نام تو »
نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا كه می بینم
كسی انگار می خواهد ز من، تا با تو بنشینم
تن یخ كرده، آتش را كه می بیند چه می خواهد؟
همانی را كه می خواهم، ترا وقتی كه میبینم
تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی
و بی شك دیگران بیهوده می جویند تسكینم
تو آن شعری كه من جایی نمی خوانم، كه میترسم
به جانت چشم زخم آید چو می گویند تحسینم
زبانم لال! اگر روزی نباشی، من چه خواهم كرد؟
چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟
نباشی تو اگر، ناباوران عشق می بینند
كه این من، این من آرام، در مردن به جز اینم !
« استاد محمدعلی بهمنی »
