امروز:

لذتی غریب مرا در خود غرق کرده بود !

» نوع مطلب : وب نوشت ،

پیچ و خم جاده را طی کردیم تا به مقصد برسیم ، حس خوب با تو بودن ! از اینکه در خیالم بودی لذت می بردم ! گرچه مثل همه مسافران به صندلی تکیه داده و جاده را می پاییدم ! اما لذتی غریب مرا در خود غرق کرده بود ! سرزمین های سرسبز ، کوه های سر به فلک کشیده و چمن زار های وسیع در مقابل لبخند تو هیچ بودند ! ظهر بود که به کلیسا رسیدیم . کلیسای استپانوسِ مقدس بعد از سال ها مرمت هنوز هم سر پا ایستاده بود ! داخل صحن عبادتگاه تابلویی از مریم مقدس و فرزندش عیسی به چشم می خورد . شور و حال فرشتگان را می شد احساس کرد ! چه لحظات داغی ... مریم مقدس عیسی را در آغوش گرفته بود اما چشمانش خیره به تو مانده بود ! چه چیزی را در چشمان تو جستجو می کرد ؟ آه مریم مقدس ! از چه تعجب می کردی ؟ مگر رقص فرشتگان را بر گِرد محبوبِ من نمی دیدی ؟ ... هنگام برگشت از این خوشحال بودم که با حضورت سرزندگیِ دوباره ای به کلیسا بخشیدی !


نوشته شده در : یکشنبه 12 خرداد 1387  توسط : وحید.    نظرات() .