بچه های با صفای هیئتی !
« او محبوب است »
در طول مدت اقامتمان در مشهد در حسینیه کرامت میهمان دوستان هیئتی بودیم ، البته میزبان هم محسوب می شدیم ! همایش سراسری هیئت های مذهبی بود . فضا برایم عادی بود مثل همه ی همایش ها و جشنواره هایی که رفته بودم اما یک خصلت بچه های هیئتی با همه فرق می کرد ، آن هم همان ایثار و بسیجی بودنشان بود. براستی همان « منیّت » معروف در وجودشان دیده نمیشد و همگی در تلاش بودند تا به دیگری کمک کنند ! روز اول ، سرِ جلسه معارفه گفتم : « آمده ام از شما ها یاد بگیرم ! » و همین طور هم شد ، چیز های با ارزشی از همین بچه های ساده مذهبی و هیئتی یاد گرفتم. روز آخر ، برایمان سخت بود ، گویی سال هاست که کنار هم بودیم و اکنون باید جدا می شدیم. لحظه ی خداحافظی آرزوی دیدار دوباره را می کردیم...
سلام یا امام ایرانی !
« او محبوب است »
مثل یك چشم به هم زدن ! شدیم پا بوس آقا امام رضا. بعد از سال ها ،خواست خدا و دعوت آقا ما را مشهدی كرد ! شوق دیدار از تمام وجودم لبریز میشد ! بعد از اسكان در خوابگاه تك و تنها رفتم به زیارت آقا امام رضا ، هر قدمی كه بر میداشتم پاهایم سست تر میشد ! اشك ناخواسته از گونه هایم سقوط میكرد ! السلام علیك یا علی بن موسی الرضا ! خوار بودم خوارتر شدم ! هیچ بودم نابودتر شدم ! عظمت آقای مان مرا بلعید ! مرا كشت و زنده كرد ! پُر شدم از آرزو ، دست به سینه ، سر افكنده و اشك ریزان دعا كردم ! آخر شنیده بودم دعای كسانی كه اولین بار به این مكان مقدس می آیند برآورده میشود ! تاج سر ایرانیانم پا بوسی ات برایم كافی بود...
