شنبه روزِ بدی بود !
همیشه جدا از بازی و شیطنت های کودکی ام، برای خودم دنیایی داشتم. هفت یا هشت ساله بودم، در کنار گوش دادن به ترانه های رایج آن دوران { سیاوش شمس و لیلا فروهر و ... }، عاشق موسیقیِ نسل پدرانم بودم. نسلی که صدایش سراسر اعتراض بود. فرهاد، فریدون فروغی، کوروش یغمایی، مازیار، افشین مقدم و ... . حالا که سال ها گذشته و مردان و زنان دوست داشتنیِ من، دنیا را ترک گفته اند، وقتی به گذشته بر می گردم بغضم می گیرد. هشت سال پیش بود، دقیقا در همین تاریخ، 9 شهریور 81 ، تیتر روزنامه ی ایران ( که آن زمان ها ارزش خواندن داشت ) این بود، فرهاد مهراد درگذشت. خبر سفر درمانی اش به فرانسه را داشتم، اما مرگش را هرگز. سال هاست که ترانه هایش در گوشمان می پیچد و صدایش هرگز خاموش نمی شود. با گنجشکک اشی مشی اش بزرگ شدیم و به هفته های خاکستری رسیدیم، با والا پیامدارش دیندار شدیم! و وقتی رفت برای خودمان اشک ریختیم : گرم و زنده در شن های تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت...
مگر می شود « جان مریم » اَت را فراموش کرد ؟!
بهمن محصص هم رفت، اینک نوبت کیست ؟!
عصر پنجشنبه بود که پیامک اصغر رسید : بهمن محصص ... . بی درنگ خبرگزاری ها را جُستم تا اینکه در خبرگزاری مهر بود که به این باور رسیدم! اصغر راست می گفت : محصص... ! دلبستگیِ من به نقاشی بر می گردد به آثار نقاشانی که سقاخانه ای نامیده شدند، عربشاهی، زنده رودی، تناولی و ... اما محصص، او هم جزو جوانان پرشور دهه ی سی، چهل بود که با الهام از جنبش های نوین غربی، عناصر شرقی آثارش را لهجه ی خاصی بخشید. محصص رفت ! اما آثار شبه سوررئالیستیِ وی همیشه در خاطرم خواهد ماند. آثاری که بازتاب غم و اندوه نسلی { و یا شاید نسل هایی } بود. عصر پنجشنبه بود که خبر رسید، محصص رفت! اینک نویت کیست؟! مبادا...
