داستان کوتاه کوتاه : { من نمی خواستم اینجوری بشه }
« به نام تو »
من نمی خواستم اینجوری بشه! وقتی از خرید برگشتیم لباسای جدیدمو پوشیدمو ترقه هایی که از احمد خریده بودم رو گذاشتم تو جیب کاپشنم. چند روز بیشتر به عید نمونده بود. تو بیمارستان هم که بودیم بوی دود و ترقه می دادم اما هنوز لباسای عیدم تنم بود. ساعت تحویل عید، بغضم سرِ سفره ی هفت سین شکست. امسال یه سین سر سفره کم بود. سارا تا چند هفته ی بعد عید تو بیمارستان موند. ولی من ، نمی خواستم اینجوری بشه!
نویسنده : وحید شاکر
داستان کوتاه کوتاه : دخترکِ عصا به دست!
{خواب} داستانکی از خودم !
{ خواب }
تلاش می کرد که چشمانش بسته نشود ! چون معتقد بود بعد از مرگ زمانِ زیادی خواهد خوابید ! به هر دری می زد تا نصف عمرش را در خواب سپری نکند. بی شک رکورد بیشترین ساعات بیداری را شکسته بود اما دیگر طاقت نداشت. چشمانش کم کم بسته شدند ! حتی صدای نوحه خوان و گریه های مادر و خانواده اش هم برای بازشدن دوباره ی چشمانش کافی نبود !!
بیست مهر ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت
